بادامهای تلخ

...تقصیرمانیست تلخ بودنمان

پست"فعلاخداحافظ"
نوشته شده در 92/02/16ساعت 10:29 توسط مسافر

اخرش هم ماهمین تعلیق پنهانی راارث میبریم

زمین رابندگان صالح خدا!

 

نوشته شده در 92/02/14ساعت 13:59 توسط مسافر|

کتاب" قوانین ملاعمر"یکی ازکتابهای مفیدبرای هرقشری ازجامعه ی افغانستان است اعم ازدانشجو وغیردانشجو!

اگرمن بودم نام کتاب رامی گذاشتم"گرگهای سرزمین من"

خواندن این کتاب لازم است برای همه ی ما

چه زنانی ومردانی که هنوز جای زخم های تازیانه به دستان "امارت اسلامی"بر بدنهایشان باقیست

وچه دختران وپسرانی که "امیرالمومنین" سرزمینشان راندیده اند...

نوشته شده در 92/01/31ساعت 16:49 توسط مسافر|

با تمام حسی که از پشیمانی داشتم و حسرتی که مانند یک دار گردنم را می فشرد و گویی کسی هی طناب را سفت و شل می کرد  امیدم می داد و لحظه ای بعد گذر یک خاطره طناب را سفت تر می کرد حالم خوب نبود با تمام رنجی که نوشتن بر من تحمیل می کرد می نوشتم و بدون آن نیز می دانستم که نمی توانم  نوشتن نشئه ام می کند بعد برداشتی که به آن الحاق می شود بدنم را به درد می آورد و دماغم می سوزد تازه می فهمم چرا زمانی که حال کسی را می گیرند می گویند دماغش سوخت آری می سوخت بعد گوشه ی چپ چشم راستم و گوشه ی راست چشم چپم اما خیس نمی شود خوب است همه چیز تا وقتی که نمایان نمی شود خوب است بعد باید توضیح بدهی  نه اینکه از توضیح دادن بهراسم نه ولی یافته های دیگران برایم گران تمام می شود رنج می کشم.

 

+آهنگ وب برای خاطر مسافر در پرانتز عزیز دل

نوشته شده در 92/01/13ساعت 22:8 توسط هریوا|

ساعت همیشه ثانیه ای ازخاطرپریشان من عقب است،وقتی سیب ازخاطرگلاب می گریدوصحرااز افت سراب!

همان ثانیه ای که پرنده می خوابدوجوجه اش هوس یکبارپریدن می کند

همان یک ثانیه ی همیشه دیر،همان یک ثانیه ی همیشه هولناک!

فقط کافیست یک ثانیه ازساعت جلوترباشی

بیست سالی  زودترپیر می شود

شایدهم ده سال زودترخواهی مرد

هیچ گاه نخواه ذهنت تندترازساعت های نفرین شده ی جهان بچرخد

نوشته شده در 92/01/12ساعت 15:17 توسط مسافر|

قله ی کوه آدامسی

آمده بود پایین

چشمان پیرمرد می خندید

این یعنی خوش است

و من نیز.

چقدر خوب است هنوز می توانم از خوشی دیگران خوش باشم.

نوشته شده در 92/01/11ساعت 21:56 توسط هریوا|

این پست

فقط صدای شکیبایی و شعر فروغ

 

این روزها به همین هم دلم خوش است.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 92/01/08ساعت 22:7 توسط هریوا|

مثل وقت هایی که

........

...

.............

......

.

خدایا جهانت برای این احمق الیم بود.

 

نوشته شده در 92/01/05ساعت 19:27 توسط هریوا|

یک شیرینی خوری با طعم مرگ

یک تصادف و نگاهم که نرفت آن سو

و...

خدا ختم به خیر کنه!


+وزارت اطلاعات سال نو رو بهم تبریک گفت این دو حالت می تونه داشته باشه:

1-من استخباراتیم خودم بی خبرم.

2-اونا دنبالمند بازم خودم بی خبرم.

ستار شدم واسم گریه نکن.

نوشته شده در 92/01/01ساعت 22:43 توسط هریوا|

ازدرد این فراغش به تن جانی نمانده است

من بسیارگشته ام دنیاراکهکشانی نمانده است

دوری به کهکشان سهل است

فریادرسم!بی توجهانی نمانده است

شاعرکه بی خبرمی سرود"...انم ارزوست"

درغیاب تودیگر "ان"ی نمانده است

دربغض ابرهاازمرگ یک گل یاس

تاانتهای طوفان زمانی نمانده است

بایدگریست برحال زاردنیا

که ازان جز بیابانی نمانده است

ترسم زمانی سرزند ان افتاب بی رقیب

که ازاین بنده ی بیمار نشانی نمانده است

بادی اگر وزد دیگر چه حاصل است

دراین ورطه ی غوغا بادبادک پرانی نمانده است

مردمان درپنجه ی گرگ گناه این سووان سو می روند

موسی کجاست؟این گله رادیگرشبانی نمانده است

 

التماس دعا

نوشته شده در 91/12/26ساعت 23:37 توسط مسافر|


آخرين مطالب
» .
» .
» کتابی برای عبرت!
» از این روز ها
» من......
» خوشم
» آفتاب می شود
» احساس حماقت می کنم
» سالی که نکوست
» ماهیها حوضشان بی آب است...

Design By : Pichak